شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 17

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

به قدر وسع و لايق مرتبهء هر كسى خدمتى مىبردم ؛ ديگر نمىگويد پدرم هم بود . در بابى از اصل عربى ( چاپ مصر ، ص 135 تا 139 ) كه ترجمه‌اش در اينجا نيامده است گفته است كه بدر الدّين اينانج خان از بزرگان امراى سلطان آمده بود و با گروهى اندك در بيابان مجاور نسا نشسته بود ، اختيار الدّين زنگى صاحب نسا خواست او را دوست بگيرد وى را دعوت كرد كه آمد و در نسا اقامت كرد ؛ جمعى از تاتار آنجا آمدند كه وى را بگيرند ، صفّ قتال كشيده شد و من بنيابت صاحب نسا در خدمت اينانج خان بودم و از وى چنان دليرى و دلاورى ديدم كه اگر رستم مىديد از وى ترسناك مىشد ؛ ايشان را فرار داد و سپس به سمت ابيورد رفت ؛ در غيبت او اختيار الدّين زنگى درگذشت و اينانج خان به نسا برگشته از كسى كه بجاى او نشسته بود خواهش كرد خراج سال 618 را برسم مساعدت بپردازد ، و پس از گرفتن به سمت سبزوار و از آنجا به گرگان رفت ؛ در سال 619 در فضاى وسيعى ميان جرجان و استراباد كه به حلقه ( ؟ ) موسوم است تاتار به او رسيدند و جنگ به شكست و هزيمت اينانج خان منتهى گرديد ، و او گريزان به رى به خدمت غياث الدّين پيرشاه پيوست ؛ مورد اكرام و احترام غياث الدّين شد تا بحدّى كه طمع كرد مادر او را به زنى بخواهد ؛ بعد ازين چند صباحى بيش نزيست و در شعب سلمان ( - إشكفت سلمان ) در فارس مدفون شد ، و گفتند كه او را به زهر تلف كردند . مؤلّف كه همراه اينانج خان رفته بوده است تا زمان واقعهء گرگان آنجا بوده ، و در كرّوفرّ جنگ تا نزديكى قلعهء همايون رسيده است و اصفهبد مازندران عماد الدّوله نصرة الدّين محمّد بن كبود جامه صاحب آن قلعه او را پناه داده و بعد از چند روزى كه راهها ايمن شده بوده است مؤلّف را با بدرقه به سمت قلعهء خودش روانه كرده است . در باب ديگرى كه باز مترجم ترك كرده ( چاپ مصر ، ص 187 تا 191 )